تبلیغات
LoVe PhObIa - واجب بود

LoVe PhObIa

تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی...

واجب بود

- فلانی (اسمم) تو آدمِ یه جا موندن نیسی،زود از موقعیتت خسته می شی، یادته اینجا بودی، می خواستی برگردی؟ حالا هم که اونجایی باز دلت هوای رفتن داره...
_ (توی فکرم هزار حرف می چرخید) : بالاخره هرکسی یه مدلیه!

این تیکه ای از مکالمه ی نه چندان کوتاه من با یه "عزیز" بود.
جذابیتِ این دیالوگ برام این بود که فهمیدم بالاخره یه نفر بدونِ اینکه بگم چجوریم(!) خودش فهمید!!!
(البته ناگفته نماند که دو-سه نفر دیگه هم هستن که این خصوصیاتم رو میدونن اما ترجیح می دن برضدم استفاده کنن! بالاخره اینم یه مدلشه!!!!!!)
اما این مکالمه از روی همدردی بود و گفتنِ اینکه حال و هوات رو می فهمم و برام مهمه،واسه همین بود که "موندگار" شد.

به این مسافرت به شدت نیاز داشتم.الان که فکر می کنم می بینم خیـــــــــــــــــــــلی بیشتر از اونی که فکرش رو می کردم، واجب بود.
یه کم دیگه تو موقعیتِ قبلی می موندم، حتی پتانسیلِ قتلِ نفس هم پیدا می کردم!!!
البته متاسفانه یا خوشبختانه هنوز دکمه ی turn off ِ تفکرات و نگرانیها و "منابع الهامم" رو نزدم.

یه "عزیز" بهم گفت: داری میری اونجا، یه کم "آدم" شو.اینقدر پاچه نگیر...
دوس داشتم بهش بگم: .....
چی بگم؟نه واقعاً حرفِ حسابم چیه؟
اما کاش اون "عزیز" اینجا بود تا می فهمید هنوز تو پاچه گرفتن رو دست ندارم!!!
در عرضِ 20 دقیقه آنچنان از بزرگ تا کوچیک رو تابوندم به هم که کلاً بحث با نگاهای خیره به "منِ محترم" خاتمه یافت!
بله! یه همچین آدمِ متشخصی هستم!

مامانم همیشه می گه: هوای اینجا شبیهِ "شمالِ خودمونه"!
شرجی، بارون های تندِ وقت و بی وقت، مهِ غلـــــــــــیظ...
همه ی اینا حالم رو خوب میکنه.(اگه بود، می دونست برای چی....)

گفته بودم: خسته ام از این تعادل، این تعادلِ عمومی...
بذارید از تعادل دربیام.-----> کاش دلم میذاشت از این تعادل در بیام.
(تا همینجاش به عالم و آدم* بدهکارم)

حال و هوای اینجا، موندن روی قولم را برام صد برابر سختتر کرده لعنتی!

* در اصل : آدم+انسان




طبقه بندی: دیالوگ های موندگار زندگی من!، خط خطی های من، فقط محض یاد آوری،
[ یکشنبه 27 اسفند 1391 ] [ 21:12 ] [ A.A ] [ نظرات() ]