تبلیغات
LoVe PhObIa - روز ِ من

LoVe PhObIa

تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی...

روز ِ من


همیشه به این اعتقاد داشتم که تا از چیزی یا کسی نگذری بهش نمی رسی!

البته گذشتن به معنای واقعی.

ربطش رو نمی دونم...

اما دیگه کاملاً به این باور رسیده بودم که امسال، یکی از بدترین تولدهای عمرم رو خواهم داشت...

تو اوج بیخیالی و ناامیدی بودم که فهمیدم کسایی که فکر می کردم فراموشم کردن، نه تنها اینطوری نبوده، بلکه یه هفته ای درگیر این بودند که چطوری منو خوشحال کنن...!

این یعنی زندگی...


کاری به غمی که روی دلم هست ندارم...همین که برای چند ساعت احساس می کردم شادترین موجود روی زمینم،در کنار کسایی که واسم مهم هستم،واقعا عالی بود...

درسته هنوز غیرقابل تحمل هستم،درسته هنوز باور نمی کنم که برای کسی مهم باشم، اما اینا باعث نمی شه لطف های اطرافیانم رو نادیده بگیرم...

حس می کنم به بعضیا بدهکارم...با یه بدهی سنگین،به قیمت ِ مهربونی!

و یه عزیزترین که نمی تونم هیچوقت جبران کنم خوبیاش رو، جبران که جای خود، حتی اینقدر ادب ندارم که قدردان باشم...

بدترین ظلم های ممکن رو بهش کردم،چون می دونستم که دوسم داره...نه از دوس داشتنا که خسته بشه،از اون دوست داشتنا که حتی اگر هم بخواد،نمی تونه دوستم نداشته باشه....آخه من ثمره ی زندگیشم...!


گفته بودم: رفیقانی دارم از جنس نور...

اما باور نداشتم که ترکیبی از آب و نور هم وجود داره...!

سر همه شلوغه این دوران...این منم که وقت زیاد دارم (جز واسه کارای واجب) اما این دلیل نمی شه که منو فراموش کرده باشن...باید اینو باور کنم یه روزی بالاخره!

سکانس یک

انتخاب واحد و داستان های مربوط به خودش و اعصاب خورد!!!

تکاپوی غیر استاندارد مامان برای آماده سازی غذا و غیره...!

-          مگه داداش زود می آد خونه؟

-          نه

-          پس اینهمه تشریفات واسه چیه؟

-          خوب تولدته، می خوام بترکونم برات،خاله هات میان.

سکانس دو

ورود خاله ها و اصرار بیش از حد برای تعویض لباس من و آرایش و غیره...

سکانس سه

یکی از دوستام اومد خونه مون، قرار نبود بیاد. تو اتاق مشغول صحبت بودیم که خاله اومد و گفت یکی دم در باهام کار داره

فکر من: فلانی اومده جزوه بگیره،وای جزوه م آماده نیس...

سکانس چهار

در رو باز می کنم...همه جا سفید می شه و جلو پام پر از گلبرگ رز و شمع....!

پروانه ها تو دلم باز برای لحظه ای بیدار می شن... شمعی که زانو زده روی زمین فوت می کنم و عزیزانی که یک به یک در آغوشم جای می گیرند...که هر یک به نحوی خاطره و حسی رو تو وجودم زنده می کنن....


سکانس آخر

تکیه دادم به یه دوست،آهنگ با صدای بلند، فکر کنم داره با تلفن حرف می زنه،واسم جالب نیس بدونم چی میگه، همراه آهنگ زمزمه می کنم....

There's just too much that time cannot erase
When you cried, I'd wipe away all of your tears

فکر کنم چشمام خیسه،باید جمعش کنم، فکر کردن به اتفاقات خوب و بد پیش اومده تو چند ساعت گذشته...

لبخندم تلخ شد،چرا؟آره آره واسه همون بود...!

تکرار آهنگ با صدای بلند و خالی کردن افکار مغز...

I’VE TRIED SO HARD TO TELL MYSELF THAT YOU’RE GONE

BUT THOUGH YOU’RE STILL WITH ME.I’VE BEEN ALONE ALL ALONG

حالا بعد از مدت ها مغزم داره دوباره نفس می کشه....!

......

شابد اگه می تونستم به "اون" سه مسئله فکر نکنم، لبخند همیشه روی لبام بود،همون لبخندی که به گفته ای : دل هر کسی رو ضعف می بره یه خنده ی تو، با اون چاله ی روی لپت!

مسئله ها زیاده اما یه سه مجهولی برای من که هنوز تو تشخیص مداد از خودکار موندم، سنگینه...!



یک ماه از اون داستان می گذره...
یک ماه پر حادثه! اما نمی دونم چرا هیچکدوم، اونقدی که باید، برام ارزشمند نیست.
شاید به جز این یکی: دارم به قولم عمل می کنم.!




طبقه بندی: فقط محض یاد آوری، دل نوشته،
[ دوشنبه 7 اسفند 1391 ] [ 11:37 ] [ A.A ] [ نظرات() ]