تبلیغات
LoVe PhObIa - کــــافــــه.....؟

LoVe PhObIa

تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی...

کــــافــــه.....؟

تو حال و هوای خودمون،قدم می زدیم،
از فردوسی تــــا انقلاب.
حرفها حول یه محور خاصی می چرخید.حواس منم حول چندتا محور!
کلاً همه چیز مثل همیشه بود.
همیشه؟همیشه یعنی از سه چهار ماه قبل به این ور، وگرنه اون همیشه که خیلی وقته گذشته...!

- اصلا ً وقتی درسمون تموم شد، بیا واسه شغل دوم هم که شده، یه کافه بزنیم.
- جدی می گی؟ من که پایه ام...
- اسمش چی؟
- حالا اسمش بعداً، اما اونجوری که من دوس دارما، سیگار و مشروب آزاد.
- نخیر، سیگار فقط طبقه ی دوم، مشروب هم به همه نمی دیم.
- خوب بابا، بالای 20 سال.
- نخیر، فقط مشتری های خاص!

رسیدیم به فتوکپی و کتاب فروشی و غیره،داشتیم کارامون رو انجام می دادیم.

- کافه رویا خوبه ها!
- آره، آهنگای رضا یزدانی رو هم پخش می کنیم، نه مث کافه حوادث*، آهنگ های ضایع...!
- آره.
- کافه بهشت!
- نمی دونم...اینم خوبه.تازه کافه خیابون هم هست.

بقیه کارامون رو کردیم و بحث نیمه تموم موند.
اما خوشحال بودم از این تصمیم.
هرچند می دونم، اینم مث بقیه حرفامون بادِ هواس!یه قرار چند ساعته که تا همیشه تو مغز من حک می شه و تا همیشه تو خاطر اون محو....

اما گاه گداری، برای یه دلخوش کردن کوچیک خوبه...!
یادش گرامی!**

* کافه حوادث که می گم، یعنی حادثه داره، یعنی حتی یادآوریش آتیش روشن می کنه... اسم کافه یه چیز دیگه س، اما واسه من شده "کافه حوادث"... اتفاقای زیادی تو این کافه افتاد، که فکر نکنم حتی یکیش هم خوب بوده باشه...اسمش معلومه "کــافـــــه حــــوادث"

** پیشنهاد برای اسم کافه پذیرفته می شود.




طبقه بندی: دیالوگ های موندگار زندگی من!، فقط محض یاد آوری،
[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 17:57 ] [ A.A ] [ نظرات() ]