تبلیغات
LoVe PhObIa - پشت صحنه

LoVe PhObIa

تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی...

پشت صحنه

تو دیگه داری می ری ، این اختتام رؤیاست
این آخرین سکانس ِ فیلمِ کازابلانکاست

من همفری بوگارتم ، مغرور و بی تبسم
تو اون زنی که می ره با مردِ نقش دوم

بارون بباره یا نه ، صحنه دراماتیکه
تصویرت از تو چشمام می ریزه چیکه چیکه

دوربین یواش یواش از تو صحنه می ره بیرون
من می مونم با سایه م ، من می مونم با بارون

این اَشکا مصنوعی نیست ، تو دیگه داری می ری
داری چشاتو از من ، از نقشِ من می گیری

راهی نمونده باقی ، فیلمنامه اینو می گه
من و یه جای خالی ، تو و یه مردِ دیگه

از وقتی که نگاهت از تو نگاهم رد شد
این فیلم عاشقانه ، یه فیلمِ مستند شد

بازی دیگه یادم رفت ، نقشم خودِ خودم بود
نقش کسی که چشماش لبریزِ عشق و غم بود

اُسکارو من می گیرم ... اما چه فرقی داره
نقش سیاهی لشکر ، یا یه اَبَرستاره

وقتی تو رو ندارم ، وقتی تو دورِ ِ دوری
وقتی باید بسازم با حسرت و صبوری

این فیلم موندگاره ، گیشه ها قبضه می شن
اما بازم من بی تو ، اما بازم تو بی من

تو دیگه داری می ری ، این آخرین پلانه
تیتراژ میاد و آهنگ ، همراه ِ این ترانه


یه دوست جدید می گه: این مال یکی از دوستاشه.(لطفاً کپی نکنید)
باور می کنم حرفش رو، آخه فاز رفاقتاش، فاز شاملو و سهراب و فروغ ِ!
نمی دونم چرا اینجوریه، اینکه هیچی سر جاش نیس،ظاهر آدما با اخلاق و علایقشون نمی خونه!
لباس می پوشه روش عکس "متالیکا"س، اونوقت آهنگای استاد علیزاده گوش می ده و غزل می گه....!

"شناختن ِ آدما"
یه پروژه شخصی و نسبتاً دردسر ساز*  که دارم روش کار می کنم.

کاری به رفیقام ندارم،
آدمای جدید،حس های جدید،حرف ها و مکان های جدید...
اول فکر می کردم آسونه، "ولی افتاد مشکل ها"
شخصیت های جذاب کم نیستن، آدم های استثنایی...

---- یکی هست**،کپی برابر اصل ِ خودم!
       هر یک قدمی رو که می خواد برداره می تونم پیش بینی کنم...
       حیف، حیف که این ورژن ِ من چندتا مشکل داره!
       اولاً پسره! (البته این مشکل نیست،اما گزینه ی بعدی باعث میشه یه مشکل پیش بیاد)
       دوماً دلش جایی گیر کرده، که نباید.
       البته خوبیهایی هم داره.
       اینکه مث من دور خودش حصار نکشیده و نقاب ِ بی تفاوتی به چهره ش نزده!
       خودِ خودشه، شـــر، اعصاب خورد کن، قاطی، یهو آروم، تو فکر، یهو به مدت یه هفته گم و گور میشه،
       moody بودنش رو به صورت واضح نشون می ده، نمی ذاره حرفی رو دلش بمونه، از حرکات عصبی خودش نمی ترسه و... ----

آری.
شناختن آدما گاه گاهی دلم رو می لرزونه...


* دردسر، نه از اون مدلِ جنجالی، از اون مدل ِ دلی!
یهو دلت ممکنه گیر کنه،
یهو ممکنه کل تصوراتت از یه نفر از هم بپاشه...
دل می خواد، دیدن پشت صحنه ی آدما.
دیدن ِ میز گریم...
دیدن گرمور....!

** این شخصیت از اون شخصیت های مهم ِ فیلمنامه س که باید واسش یه بیوگرافی کامل نوشت.
فعلاً در حال تکمیل پرونده ام. اما استثناییه این فرد.

نه اینکه فکر کنی آدما واسه م چیزی بیشتر از یه مطالعه نیستن، نه.
من دلِ آدما رو دوس دارم.حوصله م رو سر برده این گریم ها.
من اون پشت صحنه رو می پسندم.
کسی واسه برداشتن نقاب من نیومد،
من نقاب کسانی رو بر می دارم که خودشون می خوان.
نه اینکه تحمیل کنم.
آدم ها با ارزش هستن.
من این ارزش رو می فهمم.




طبقه بندی: شعر، خط خطی های من،
[ پنجشنبه 14 دی 1391 ] [ 11:14 ] [ A.A ] [ نظرات() ]