تبلیغات
LoVe PhObIa - یه کوچولو خطر

LoVe PhObIa

تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی...

یه کوچولو خطر


بالاخره هر کی یه اعتقادی داره دیگه!

چی بگم دیگه؟
همین یه مورد رو تجربه نکرده بودم!
دعوا ، اونم وسط پارک دانشجو!!!
البته درسته حق با من بود اما خودمونیم، یه کمی ترسیده بودم!
البته دعوا که می گم نه اینکه بزن بزن، ولی خوب جاتون خالی، محض پر بودنِ دلم، هرچی از دهنم در اومد گفتم!
زیاده روی کردم می دونم،اما دلم پر بود، اونم دومین مزاحم توی اون یه ساعت بود!!!(ماشالا آدم بیکار کم نیس         تو این مملکت!)
خلاصه اون آقاهه که سمت من بود،رفت که حراستِ پارک رو صدا کنه، طرف در رفت!
اینم از اون روز ما!
اما من که از رو نرفتم، بعد از اینکه رفت،
زیر بارون ریزی که باریدن گرفته بود،نشستم رو همون نیمکت و دوتا نخ دیگه آتیش زدم و به نوشتنِ خاطراتم ادامه             دادم!
.
شایان ذکر است که به دلیل ترافیک شدید،مجبور شدم با موتور برگردم خونه تا دیر نرسم.
از همین حیث،هم اکنون به شدت سرماخورده و اعصاب ندارم!
.
جدای همه ی اتفاقاتی که اون روز افتاد و همه ی حرفهایی که شنیدم،روز بدی نبود...
.
(غیر از اون قسمتی که استاد اسمم رو توی لیست دانشجویان زحمت کش و دلیری خوند که قراره بیوفتن!!!!)
(آخه من نمی دونم از 11 جلسه، 7تا رو نرفتن یعنی افتادن؟نه واقعاً انصافه؟!!!!!!!)
(حداقل کاش یادم بود اون 7 جلسه کجا بودم، باز قابل تحمل تر بود!ولی جز 3 جلسه، یادم نمی آد بقیه ش رو          کجا مشغول خدمتگذاری به جامعه بشری بودم!)
.
و یه چیز دیگه:
"شرایط خاص شماره سه"




طبقه بندی: خط خطی های من، فقط محض یاد آوری،
[ دوشنبه 20 آذر 1391 ] [ 00:59 ] [ A.A ] [ نظرات() ]