تبلیغات
LoVe PhObIa - درخت افکن...!

LoVe PhObIa

تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی...

درخت افکن...!

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !

من را انتخاب کرد ...

دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...

به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !

سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...

مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...

خشک شدم ..

 

---

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه .. تا مطمئن نشدی تبر نزن !

احساس نریز!!

زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود ....


پ.ن. هنوز نرسیده و منو نشناخته تبر گرفتی دستتو شروع کردی به زدن!
         چشمات خیلی زود به درختای دیگه افتاد
         اصلا مطمئن نیستم منو دیدی و شروع کردی به زدن یا فقط محض بیکار نبودن منو به بازی گرفتی؟!
        
خیلی زود بهش عادت کردی...
        حالا زیر سایه ی من تکیده می شینی و از تنومندی یه درخت دیگه می گی؟!
       نمی دونم واقعا نمی فهمی یا خودتو زدی به نفهمی؟!یا شایدم چون می دونی پاهام گیره این خاکه؟!
       اما درختا هم دل دارن، می فهمن

آخه نفهم، بفهم!

تبر نگیر دستت هرکی سر راهت بود یه لطف بهش بکن!






طبقه بندی: خط خطی های من، داستانک،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 21:15 ] [ A.A ] [ نظرات() ]