تبلیغات
LoVe PhObIa - عجب موقعیتی

LoVe PhObIa

تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی...

عجب موقعیتی

چند روز پیش توی عجیبترین موقعیت ممکن قرار گرفتم!!!

خیلی از دستم شاکی بود، خیــــــــلی
می گفت: من می دونم یکی هست، یه مخاطب خاص برای تو...
                نمی فهمم چرا بهم نمی گی؟
                من روی تو یه جور دیگه حساب می کردم، اینقدر واسم عزیز هستی و اینقدر باهات صمیمی هستم که همه چیز رو راجع به همه کس بهت می گم... اینکه کیو دوس دارم و غیره....

از شدت ناراحتی دستاش یخ کرده بود
عصبانیت از سر و روش می ریخت
قدمهاش از همیشه سریعتر بود، به زور خودمو بهش می رسوندم...

نمی دونستم تو جوابش چی باید بگم...
فقط می تونستم یه لبخند احمقانه بزنم...
می فهمیدم که این لبخندام عصبیترش می کنه، چون خودمم تو همین موقعیت بودم...
اما چی می تونستم بگم؟!!

فکر کن مخاطب خاصت نشسته رو به روت و بازخواستت می کنه که چرا وقتی من همه چیز رو راجع به کسی که دوس دارم می گم، تو نمی گی...؟
چرا حتی من اسمش رو نمی دونم...؟

از اون وقتایی بود که سعی می کردم حتی واسه لحظه ای نگاهم به نگاهش نخوره....
وای که چقدر عجیب بود اون 30 دقیقه...! مثل یک سال گذشت

نمی گم سخت بود...چون سخت تر از این موقعیت وقتیه که می شینه جلوم و باتمام احساساتش راجع به کسی حرف می زنه که.....
 چون سخت تر از این موقعیت وقتیه که تمام نگاهش رو داره تقدیم کسی می کنه که حتی نمی بینتش، درست مثل نگاه من که نمی بینه چطور بهش دوخته شده....


آره فقط می گم عجیب بود...
هنوز هم یادم نمی آد چطور از جواب دادن طفره رفتم و همه چیز به "خوبی و خوشی" تموم شد.
                                                                                              
درست مثل همیشه
                          تموم شد...





طبقه بندی: فقط محض یاد آوری، دل نوشته،
[ پنجشنبه 20 مهر 1391 ] [ 15:12 ] [ A.A ] [ نظرات() ]