تبلیغات
LoVe PhObIa - " The End "

LoVe PhObIa

تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی...

" The End "

انگار همین دیروز بود که اولین دیالوگمون رو نوشتم...
باورش برام سخته که این دیالوگ آخرمون بود:

- خوب بذار یهو برم سر اصل مطلب
- (لبخند)
- راستش به بابام یه ماموریت خورده...ممکنه برگردیم...
- (همون لبخند)
- (از رفتارش ناراحت شدم) خلاصه شاید مجبور بشم منم باهاش برم، شایدم نه....
(شرایط رو کاملا واسش توضیح دادم، حدوداً 5 دقیقه پشت سر هم حرف زدم...)
- (سکوت، لبخند)
- (تو چشماش نگاه می کنم) الان موقعیت خوبی واسه سکوت نیس، یه حرفی بزن...
- (با همون لبخند) چی بگم خوب؟
دوباره واسش کلی حرف زدم
- (سکوت)
- (خیلی عصبی شدم، یه پوزخند به شدت عصبی زدم...)
بازم هیچ حرفی نمی زنه
- تو تمام این مدت فقط به یه نتیجه رسیدم که اونم جالب نیس...اما من دیگه تحمل این بلاتکلیفی رو ندارم
- اما این بلاتکلیفی از طرف من نیس....
-آره می دونم، من تکلیفم با زندگیم هنوز معلوم نیس
- (سکوت و یه لبخند معنی دار از سر رضایت...)
- هیچ چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه...
- چی بگم؟
- یعنی هیچ حرفی نداری؟
- نه دیگه
- (یه پوزخند عصبی دیگه، بهم برخورده بود...)
بغض کردم، با خودم گفتم، امکان نداره بذارم اشکمو ببینه...
- اینجا آخرشه
- (سرش رو با یه لبخند، به نشونه تایید تکون می ده)
حس می کنم می خواد تحقیرم کنه، اصلا انتظار چنین برخوردی رو نداشتم...
بغض داره خفه ام می کنه...
تو چشماش نگاه می کنم:
حتماً شنیدی دیگه، اگه پسری خوش شانس باشه، اولین عشق یه دختره
                           اگه دختری خوش شانس باشه، آخرین عشق یه پسره
- ( به حرفم خندید)
- (ادامه میدم) من خوش شانس نبودم
بغض...
اینجا آخرشه
بغض...
پرده ی اشک نمی ذاره صورتشو واضح ببینم...
بر می گرده نگاهم کنه، عینک آفتابیمو می زنم...
بلند می شم...
-یعنی هیچ راه دیگه ای...
- (بغضمو قورت می دم) نه دیگه...
   خداحافظ
- خداحافظ


پ.ن. الان که فکر می کنم می بینم چقدر ضعیف و احساسی برخورد کردم ، در حالی که اون اینقدر خونسرد بود...




طبقه بندی: دیالوگ های موندگار زندگی من!،
[ چهارشنبه 25 مرداد 1391 ] [ 16:09 ] [ A.A ] [ نظرات() ]