تبلیغات
LoVe PhObIa - مختصری از داستان ما

LoVe PhObIa

تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی...

مختصری از داستان ما

"چقدر خوب منو میفهمه"
همیشه جز مهمترین نکات صمیمیت من با آدمای اطرافم بوده این موضوع.

اونوقت فکر کن چقدر حس دلنشینیه که از بودن "یه آدم" تو زندگیت مطمئن باشی که همچین خصوصیتی رو داره.
اینکه معنی یه نفس عمیقی که میکشی رو بلافاصله میفهمه.
اینکه میدونه وقتی شروع میکنی تند تند حرفیدن،باید دستتو بگیره تو دستش.
اینکه میدونه وقتی فَکت (به قول خودش) نیم متر میاد جلو،یعنی از یه چیزی دلخوری.
اینکه میدونه وقتی بهش میگی: یه چیزی بگو، بدونه عصبی و پر از استرسم و شروع کنه صحبت کردن.

اونوقت فکر کن چه حس ترسناکیه وقتی این آدم رو از دست میدی!

چرا گنگ؟ بذار واضح بگم.

یکی بود، خوب بود، عالی بود، رفیق بود،دوست بود. بعد دیگه نیس!
هیچ وقت ترس از دست دادنش نبود، تا یه دوره ای که واقعیت اومد جلو چشمام و منو به این فکر انداخت که واقعیت زندگی میگه: هرچیز خوبی یه روز از دست میره. happy ending فقط مال فیلماس! اونم تازه بعضی فیلما!
بعد از اینکه این ترس افتاد به جونم، همه جوره به هر دری زدم که این اتفاق نیوفتاده، حرمتی که نگه میداشتم 2 برابر شد، حرفهایی که میخوردم 3برابر شد و خیلی ملاحظات دیگه.
اما اوضاع بدتر و بدتر شد. یه دیالوگ موندگار واسه من هست که میگه:
It's Life, and life gets worse, That's what it does
تا اینکه اون اتفاقی که نباید میوفتاد، افتاد. بعد تو اون دوران یه سری اتفاقات مهم تو زندگیم افتاد. اما این از دست دادن موقتی بود.
شنیدی میگن: تا چیزیو از دست ندی،قدرشو نمیدونی؟
داستان منم همین بود، از دست دادم تا قدر بدونم. ولی یه جمله دیگه هم هست که بهش توجه نکردم: هرچی بیشتر تلاش کنی، بیشتر گند میخوره به ماجرا!!

خلاصه اینکه تا وقتی اون آدم بود، واسم مهم نبود که بقیه راجع بهم چی فکر میکنن، واسم مهم نبود که کسی معنیه نفس عمیقم رو میفهمه یا نه، واسم مهم نبود که وقتی تند تند میحرفم،کسی هست که آرومم کنه یا همه فکر میکنن دیوونم...
هیچکدوم از اینا مهم نبود، اما "اون" باور نداشت! به قول معروف: آش نخورده و ...!

حالا که نیست، یه خلا بـــــــــــزرگ دارم تو زندگیم. خیلی بزرگ. و خودم مقصرم. یعنی از هر طرف که نگاه کنی، بازم من مقصرم.
از این طرف که نگاه کنی: چرا یه کاری نکردم که بمونه؟ چرا هرجوری که شده بهش ثابت نکردم که یه دونه س؟ (هرچند واقعا دیگه کاری نمونده بود که نکرده باشم) چرا گذاشتم ازم خسته بشه؟
از اون طرف که نگاه کنی: چرا به دیگران اجازه ندادم وارد دنیام بشن؟ چرا اعتماد کردن به آدما رو یاد نگرفتم؟ چرا جوری زندگی کردم که توی تمام تصمیمات زندگیم بدون اینکه خودش بدونه،بزرگترین نقش رو بازی میکرد؟ چرا خواسته ی اونو جلوتر از دوستام،خانواده م و خودم قرار میدادم؟ چرا خودم رو از یه زندگیه با آرامش محروم کردم فقط به قیمت اینکه تو زندگیم حضور داشته باشه؟

حالا که نیست، وقت دارم سوالای قسمت دوم رو کم کم درست کنم، اما مث یه تازه کار میمونم... مث یه آدمی میمونم که سالها با عصا راه رفته، حالا که میدونه میتونه بدونه عصا راه بره،انگار احساس نیازش بهش بیشتر هم شده، یه حس ترس... یه حس ترسِ خوشایند وجودم رو پر کرده.

نمیدونم کِی از این دوگانگی راحت میشم، اما میدونم هنوزم اگه برگرده، باز میشم همون آدم سابق که چشمش رو روی همه میبنده چون فکر میکنه ارزشمندترین رو داره....

پ.ن حس میکنم راه ارتباطیم با آدما رو از دست دادم، غیر از چندتا از "عزیزان" نزدیکم سعی میکنم با دیگران معاشرت نکنم!
        هرچند در رابطه با همین عزیزان هم دچار یه ترس میشم، اینکه نکنه این برخوردم باعث رنجش و در نهایت از دست دادنشون بشه....
(باز تلاش بیش از حد، و باز آینده ای که اونقدرها سخت نیست پیش بینی اش)




طبقه بندی: فقط محض یاد آوری،
[ دوشنبه 11 آذر 1392 ] [ 19:00 ] [ A.A ] [ نظرات() ]