تبلیغات
LoVe PhObIa - همه بهش میگن: بچگی

LoVe PhObIa

تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی...

همه بهش میگن: بچگی

مطمئنم واسه همه پیش اومده، آلبوم عکس رو میذاری جلوت، بعد به این فکر میکنی که خدای من،چقدر بچه بودم اون موقع!

حالا یکی بیاد توضیح بده این بچه بودن یعنی چی؟!
همه ما تو هر مقطع از زندگیمون و تو هر سنی که باشیم، با خودمون که ی کم خلوت میکنیم، به این نتیجه میرسیم که: من الان در کاملترین مرحله ام!
همه چیز رو میفهمم و دیگه خبری از رفتار و حرکات بچگانه نیس، دیگه خبری از تصمیم های نابالغ نیس و امثالهم!
بعد یه سال که میگذره و یاد یه جریانی میوفتیم، اولین فکری که به ذهنمون میرسه اینه: چرا اینقدر بچگونه برخورد کردم؟!!!

حالا این "بچه" گانه برخورد کردن میتونه از سادگیه اون مقطع باشه،میتونه از بی تجربگی باشه یا خیلی چیزهای دیگه که به این عنوان ازش یاد میکنن!

یه جمله ی معروف هست که همه میگن: بعدا به این گریه هات میخندی!
هیچوقت این جمله تو کتم نرفت! و نمیره! من هیچوقت به لحظاتی که گریه کردم نمیخندم،حتی اگه الان از نظرم "بچگانه" باشه. چون وقتی یادم میوفته که اون لحظه چه حسی داشتم، به خودم یه جورایی حق میدم. چون یه جورایی مطمئنم تو اون مقطع زمانی،عقلم در حدی که باید،کامل بوده!

به گریه هام نمیخندم،اما عصبانی میشم!!!!
فکرشو بکن،همه یه لحظاتی تو زندگیشون دارن که وقتی بهش فکر میکنن،شرمنده میشن! بعد از شرمندگی،یه عصبانیت میاد سراغت که: چرا اینقدر "بچه" و خنگ بودم؟ این چه کاری بود که کردم؟ یا این چه حرفی بود که زدم؟
به نظر من اینا بدترین نوع "بچگی" محسوب میشه! مخصوصا اگه بحث آبرو ریزی باشه!
اینجاس که آدم میخواد خودشو کتک بزنه!!!!
بعد بدیش اینه که هرچی سعی میکنی یادت بره،بدتر تو مغزت نمایش اجرا میکنه! مثلا خودتو میذاری جای فلانی و فلانی و با خودت میگی: وای خدای من،چه فکرایی که راجع بهم نمیکنه الان!
(بعد اگه مث من باشی، ادامه میدی و با خودت به هزارتا نتیجه میرسی که پس اون روز که فلانی اینجوری گفت،واسه اون کار یه سال پیشم بود که باعث شده اینجوری راجع بهم فکر کنه و غیره...!)
تازه همه ی اینا خوبه!
فکر کن بعد از یه مدت،بحثش پیش کشیده بشه...! حالا بیا و جمعش کن !
(راجع به این مرحله ترجیح میدم حرفی نزنم!)
***

فکرم این روزها پر از این لحظاتیه که اسمش "بچگی" ه!
اعتراف میکنم: هنوزم به بعضیاش که فکر میکنم،دلم ضعف میره و حاضرم بار شرمندگیش رو دوباره به دوش بکشم تا تکرار بشه.
اعتراف میکنم: بعضیاش به قدری دلم رو به لرزه در میاره که فقط میتونم بگم: چی بودم و چی شدم.
اعتراف میکنم: بعضیاش به قدری عصبیم میکنه،که با خودم میگم: دستم به باعث و بانی ش برسه، با همین دستام خفه ش میکنم.
اعتراف میکنم: بعد از اعتراف قبلی، به خودم میخندم و میگم: آره جونِ بابای بچه هات!!!
اعتراف میکنم: از بعضی اعترافات متنفرم و از بعضی اعترافات خوددرای میکنم.

پ.ن: این روزها همه ش دنبال موضوعات جدیدم که حواسم پرت شه، مث این پست که نمیدونم چی شد نوشتمش،اما بهتر از موضوعیه که تو ذهنمه!




طبقه بندی: خط خطی های من،
[ چهارشنبه 29 آبان 1392 ] [ 10:37 ] [ A.A ] [ نظرات() ]