تبلیغات
LoVe PhObIa - دقیقا نمیدونم داستان چیه؟!

LoVe PhObIa

تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی...

دقیقا نمیدونم داستان چیه؟!

چندتا مورد هست که باید گقته شه!
یکی راجع به queen که چندوقته ذهنمو مشغول کرده،اما نتونستم اون مطلبی که میخوام رو ازش دربیارم،واسه همین هنوز گاهی بهش فکر میکنم.

یکی راجع به آدما وقتی میرن "خرید". (نخندید بابا خیلی هم جدیه )

یکی راجع به "نتایج"! از همونایی که هی بهش میرسم و هی نمیدونم درسته یا غلط،بعد سبک سنگین میکنم، تو بعضی موارد حتی امتحان میکنم تا ببینم حقیقت داره یا نه! شاید بعدا کتاب شد!!! "تناقضِ وجودیه من!"

گفتم کتاب، یکی دیگه از این نگفته ها، خاطراتیه که دلم میخواد تو ی وبلاگ جدید بنویسم. اما هنوز تصمیم قطعی نگرفتم،چون بیشتر فکرم رو داستان های کوتاه و کتاب و این حرفاس فعلا! اما باید دید،شاید ی چیزی دراومد از توش!

یکی دیگه اینه که الان میخوام بگم:
یک ماه گذشت. یک ماه از ی سفر اجباری. سفری که بهتره با ی دید قشنگتر بهش نگاه کنم،چون یک سال از زندگیمو در بر میگیره.
و من هرروز سعی میکنم خوشبین تر باشم نسبت بهش،اما امان از عوامل خارجی و داخلی!!!
داخلی که شامل یه غرور بچگانه (الان کلی بهش برخورد!!! ) و یه لجبازیه محترم () میشه!
و خارجی که هم....! چی بگم والا! از دور و نزدیک همه تو کار آدم سرک میکشن دیگه! حالا کاش فقط سرک بکشن! خوب طبیعت آدماس اصلا. اما امـــــــان از پیشنهادات جورواجور!
گاهی با خودم میگم: قیافه م اینقدر احمقه واقعا که طرف فکر میکنه این کار به ذهن خودم نرسیده و منتظر بودم اون بگه، یا اینکه واقعا منو احمق فرض کردن یه جورایی fun به نظر میرسه!
والا!
بخدا بعضی پیشنهادات برای آینده م توهین آمیزه!
البته همه ی اینا جدای این بحث پیش میاد که: اصلا چرا کسی غیر از خودم باید راجع به آینده ی من تصمیم بگیره یا حتی نظر بده!!!!

تازه کسی این بُعد رو نگاه نمیکنه که من اینهمه مطلب و داستان تو مغزم داره میچرخه که راجع بهش حرف بزنم، عوضش همه فکر میکنن صبح تا شب تو خونه بیکارم!!!
حالا اینکه چقدرش درسته مهم نیس ، مهم اینه که مغزم مشغوله.
و من برای اینکه از مشغولی درش بیارم و به هرچیزی فکر کنم جز این چیزی که هرروز و هر شب و هر ساعت یه غریبه یا یه آشنا به یادم میاره،روش خودمو دارم!
اونم مشغول کردن مغزم با داستان زندگیه هرکسی جز خودمه.
مطمئنم خیلی آدما این کار رو میکنن! مخصوصا اینکه یه جمعیت وسیعی رو زندگیه من کلید کردن!!!!!
اما تفاوت من با این آدما اینه که من فوضولی تو زندگی ملت نمیکنم! عوضش خودم رو با سریال های مزخرف دراماتیک سرگرم و درگیر میکنم!

فکر کنم اینقدری که توی این یه ماه فیلم و سریال دیدم، تو کل زندگیه گذشته و آینده م موفق به انجام همچین کاری نخواهم بود!
یک ماه با تصوراتم زندگی کردم،که اگه من جای فلانی بودم.....!
دقیقا کاری که همه میکنن،اما با همون تفاوتی که گفتم، شاید غیر واقعی باشه،اما حداقلش اینه که زندگی رو واسه دیگران جهنم نمیکنم،همونطور که خیلیا این کار رو واسه من کردن و میکنن....
اونوقت همه شاکی هستن که چرا باهاشون رفت و آمد نمیکنم و به اصطلاح "آدم اجتماعی" ای نیستم!
اینجاس که به قول یه عزیزی باید گفت: نذار دهنم باز بشه!!!!
والا!

شاید یه کم این عوامل خارجی کمتر فشار میاوردن، عوامل داخلی کمتر بهشون برمیخورد و زودتر میتونستم یه شرایط ایده آل رو برای خودم آماده کنم.
اما الان همه ی وجودم، به معنای واقعی "همه ی وجودم" ، پر شده از لجبازی با هر چیزی که هر کسی میگه،حتی اگه درست باشه....

پ.ن. کسایی که منو میشناسن،میدونن نباید یه حرفِ درست رو بیشتر از یه بار بهم زد، چون از بار دوم حس میکنم باید هرجور شده مخالفت کنم،حتی اگه به معنیه داغون شدن زندگیم باشه!
یه بار گفتی،بسه دیگه! اه
حالا یکی یکی داره نقشه هام واسه آینده م خط میخوره،چون از دهن دیگران داره در میاد!!!!!!!

کاش اجازه میدادیم هرکس زندگیه خودش رو بسازه....


نوشته رو با یه حال خوب شروع کردم و حالا فقط عصبانیت تمام وجودمو گرفته. هربار که به زندگیم نگاه میکنم آخرش همینه: عصبانیت




طبقه بندی: خط خطی های من،
[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 10:55 ] [ A.A ] [ نظرات() ]