تبلیغات
LoVe PhObIa - بادی که وزید...

LoVe PhObIa

تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی...

بادی که وزید...

نون و القلم

و ما یسطرون

 

راهبر سربازانی بی نام؛ در کویری برهوت؛

سر در گریبان سخن فرو برده ام.

کلمات؛ همانند دانه های ریز و بسیط زیر میکروسکوپ؛ از دیواره های ذهنم به بیرون پاشیده می شوند؛

در حفره های درک و فهم می خزند؛ و تا می آیم بگیرمشان؛ در کنج احساسم کِز می کنند؛

 

به

تو

می اندیشم؛

 

بتو که دیگر "تو" نیستی؛

باز آمدی و رنگ زدی تمام "بودنم" را؛

تا فلک، آن پیرِ بازرگان و من طوطی اش؛

تو؛ جفتِ آشنا در دیارِ دور؛

 

به گذشته باز میگردم؛

 

از اولین بار که در خیالم تو را دیدم؛ ده سالی می گذرد؛

از من بزرگتر بودی...

دیدمت تو را؛ و نمیدانم چه چیز را ندیدم که پایم در جوی آب گیر کرد و زمین خوردم؛

تو خندیدی....؛   و من داغ شدم....؛

از خجالت بود یا گرمای عشق؟

نمیدانم....؛

به گذشته باز می گردم؛

خیابان ولی عصر بود و چراغ های زرد پرنور؛

زیر درختان چنار راه می رفتیم و نم نم باران نوازشمان می کرد؛

سر بر آسمان...؛ دست در دست...؛

و صدای خش خش برگ های صبور.... که میشکستند تا کیفمان سازتر شود...؛

به یاد دارم؛

دستت را به سوی خود کشیدم؛ تا تو را در آغوشم جای دهم؛ خندیدی و با دست دیگرت مانع شدی...؛

نگاهمان اما؛

لحظه ای در هم گره خورد؛

ردِ کلام از نگاهم ربودی؛ تبسمی کردی و گفتی "بله" ؛

هر سه بار را با هم

 

به گذشته باز می گردم؛

اولین بار که به خواستگاریت آمدم هفت سال پیش بود؛

شب قبل ش، تلفن خانه را به برق زده بودم؛

مادرم عصبانی بود و غرولند می کرد، لبخندی تحویلش دادم و رو به تو کردم و گفتم: من و تو ؛

از این بحث ها نخواهیم داشت، جان و عمرم ؛

و البت که تو هم نباید تلفن به این گرانی را به برق بزنی،

و تو می خندیدی و من کیفور میشدم از دیدنت ؛

خنده های تو شیرین ترین و زیباترین لحظات زندگی ام بود ؛

این را بدان.

 بزرگتر که شدم؛ بایدها و نباید هایم جدی تر شد ؛

زنِ زندگی ام باید شوخ و خوش خنده باشد ؛

باید صبور و مهربان باشد ؛ باید رسم قناعت بداند و کسب فراحت ؛

رضاااا بیدار شو؛

باید در تمام غم ها و شادی ها، کنارم باشد،

باید نهال عشقمان را تا بارور شدن، پرستار باشد؛

رضاااا

بیدار شووو؛ کارت دیر میشه هاااا

 

اما سالها از آن خاطره های دیرین می گذرد؛

سرباز های ذهنم خسته و فرتوا بودند؛

من نیز لاجرم، سپر انداخته، رخت رزم آویخته، و شولای "حبس ابد" در محبس تنهایی، به تن کرده بودم.

اعتراف میکنم...باور کرده بودم رسم تنهایی را ؛ خو کرده بودم، نبودنت را

 

تا اینکه؛

شبی ؛ مردی، به خوابم آمد؛

صورتش را ندیدم

تنها؛

دستانش را...،دستان پیری بود، شبیه دست های پدرم ؛

نجوایی کرد؛ نشنیدم ؛

حرمش مجالم نداد ؛ تا تکرار بخواهم...

پیرمرد دو دستش را بر دو چشمم نهاد.

باز گفت؛ باز نشنیدم؛

بوی دستانش را ولی شناختم ؛

اشک از چشمانم به پهنای صورتم، جاری شد.

 

دستانش را که برداشت؛

دیگر هیچ چیز نبود؛ سربازی نبود ؛ سلاحی نبود... تنهایی هم معنا نداشت ؛

هیچ نبود جز "تو" ، آرمیده بودی بر دشتی سبز ؛

اسبی سپید به تاخت گذشت از قاب نگاهم ؛

باز که دیدمت ؛ برخاسته بودی ؛ و لبخند از روی لبانت محو نمیشد.

مرا با چشمانت پیش خواندی؛ آمدم، نزدیک شدم ، چیزی در گوش تو زمزمه کردم.

تبسمی کردی و گفتی: "بله" .

هر سه بار را با هم...


این دست نوشته ی کسی بود که ب سرعت باد اومد تو زندگیم، نقشی بر لوحِ وجود نهاد و رفت!

فکر میکردم "عاقبت"ش به "عاقبت" م گره خورده.

میشد که گره بخوره. اما به دلیل خوب یا بد، نشد.

میگفت: تو جواب قنوت 88 ام هستی.

اما من میگم: غروب 92، چشم تو چشم دریا، از خدا عاقبت به خیری خواستم.

 تو "خیر" نبودی. برای اینکه پشتم ب "خدا" گرمه، از نبودنت ناراحت نیسم....





طبقه بندی: دل نوشته، فقط محض یاد آوری،
[ دوشنبه 7 مرداد 1392 ] [ 13:28 ] [ A.A ] [ نظرات() ]