تبلیغات
LoVe PhObIa - کهنه رفیق 1

LoVe PhObIa

تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی...

کهنه رفیق 1


با توام !
بیا و بار دیگر ،
برای من باش ،
و بگذار دلم
به شوق بودنت
آرام شود !

برای من باش،
به سادگی و پاکی همان روزهایی
که دستهایمان را به هم می دادیم
و بی خیال همه ی آدمها،
خیابان ها را سَر می کردیم (!)...

برای من باش،
به شادمانی همان روزهایی
که از نگاه غم آلود و گرفته ی هم
میوه ی لبخند می چیدیم
و دنیا در همان یک لحظه ی دوستیمان ،
طعم شیرین ترین سیب و
رنگ آبی ترین آسمان می گرفت !
_ که زنده باد رفاقتمان .
بیخیال همه دنیا...._

بیا و باز برای من باش،
تا به لحظه هایمان عطر دخترانه بزنیم ! :
خنده های ریز و اشکهایی که آرام جاری می شوند .
بیا تا دوستیمان جان بگیرد،
مثل گل های روسری تو و
شاپرک هایِ سر آستینِ لباس من !!

راستی این مدت که با من نبوده ای ،
از کدام شاخه ی محبت گل چیده ای ؟
و چطور لبخند زده ای ،
بی آنکه مرا به خاطر بیاوری؟

کاش می دانستی که چه چیزهایی
مرا یاد تو می اندازد !:
گوشه ی لب های کسی بی ربط، وقتی که می خندد.
حالت نگاه رهگذری ، وقتی می گذرد!!
صدای آرام دختری، که با کسی حرف می زند .
جمله ی کوتاه دوستی ، که به دوستی حواله می شود !
نه،
اصلا
دریافت پیامکی در ساعت خاصی از روز ..... ( که حیف! مدتهاست از تو نیست ! )
کاش می دانستی...

تمام خاطرات خوشمان ،
فدای یک تار مویت رفیق.
بیا و بازگرد !
دنیا ، بی لحظه های خوش من و تو ،
خوش نمی شود .
بیا تا دوستیمان دوباره جان بگیرد ،
"مثل گل های روسری تو"...



پ.ن : چندوقت پیش با "عزیزی" حرف میزدیم...

         حرف هایی زدم که مدتها اندر خم گلوم گیر کرده بود!!!

         هرچند این حرفهای بی سر و ته، قطره ای از رودخانه ی خروشان بیشتر نبود...

فهمیدم چقدر خوشبختم، چقدر خوبه که حداقل "زمانی" طعم رفاقت های بی دغدغه رو چشیدم.

        چقدر خوشبختم که الان هم، رفیقایی دارم از جنس بلور، که با همه ی مشکلاتی که واسه هرکدوممون به نحوی به وجود اومده، از همدیگه غافل نیستیم.

       پاش بیوفته ، جون میدیم!

فهمیدم چقدر خوبه آدم کسانی رو داشته باشه که با همه ی خوبی و بدی، قبولش داشته باشن و پا پس نکشن...!

فهمیدم چقدر ارزشمنده که آدم بتونه شب هایی رو به یاد بیاره که فقط و فقط به خاطر "دوست" شب رو تا صبح، چشم روی هم نذاشته...

از اون ارزشمندتر، شبهاییه که تا صبح بیدار میموندیم و چرندیات تحویل هم میدادیم!!!
با بالشت تو سر همدیگه میزدیم و تا یکی خوابش میگرفت، میوفتادیم به جونش و قلقلک بارونش میکردیم تا اشکش سرازیر بشه و از بدن درد دیگه خوابش نبره!

.

یادمه یه شب دو تا از "ناب ترین ها" مهمون بودن خونمون. (مهمون که نه، ما از این حرفها نداریم با هم)
صبح مجبور شدم تا خواب هستن،از خونه بزنم بیرون!

خوبه که آدم رفیقایی داشته باشه که اینقدر باهاشون ندار باشه...

.

درسته دیگه بی دغدغه نیستیم، اما دلم لک زده برای فقط و فقط یک شب که فقط به عشق هم، دور هم جمع بشیم و تا صبح لحافی از خیال ببافیم برای زمستان سال بعد....



یه "عزیز" جاش تو جمعمون کمه....
هرچی تلاش میکنم به نتیجه ای نمیرسم...
کاش خودش بخواد....

این لذت رو نچشیده که گاهی روحیات من رو به سخره میگیره، بهش حق میدم...
اما کاش دست برداره از این "حماقت" که خودش هم ازش آگاهه...
کاش ذره ای بهم اعتماد میکرد، تا یه دنیای تازه رو بهش نشون میدادم....

دوس دارم کنارم باشه....




طبقه بندی: فقط محض یاد آوری، دل نوشته، شعر،
[ دوشنبه 3 تیر 1392 ] [ 23:56 ] [ A.A ] [ نظرات() ]