تبلیغات
LoVe PhObIa

LoVe PhObIa

تو میان ما ندانی، که چه می رود نهانی...

دوگانه ی زندگی

تو زندگیتون چقدر رو راست هستین؟
تو زندگیتون چقدر اجازه دارید که رو راست باشید؟

منظورم از روراستی چیه؟
هدف روراستی با "خود" هستش!
یه کم فکر کن!مطمئنم میفهمی منظورمو.

اینکه تو زندگی ظاهری، تو برخورد با افراد ، تو ظاهر شدن تو جامعه، تو خانواده، تو رفتن به جاهای مورد علاقه و غیره، خودتی؟! یا مجبوری خیلی چیزها رو "رعایت" کنی.
به حکمِ : عرف جامعه. ارزش خانوادگی و خیلی چیزهای دیگه.

نمیخوام زیاد وارد محدودیت های موجود بشم.
نمیخوام بگم خدا نکنه تو جامعه ای که ما توش زندگی میکنیم، دختر باشی.
نمیخوام بگم کاش میفهمیدم این "عرف" رو کی و کجا تعیین میکنه.

سوال و حرف من یه چیز دیگه س.
اینکه: چقدر با خودت روراستی؟!!!

تا حالا حس کردی که کاش میتونستم اون شال رو سرم کنم.
                               کاش میشد فلان ساعت، فلان جا میرفتم.
                               کاش قدرت انتخاب بعضی چیزا تو زندگیم داشته باشم.
تا حالا با یادآوری یه خاطره ی بچگی که مثلا چرا به فلان تولد اجازه نداشتی بری، دلسرد شدی؟
تا حالا شده با خودت بشینی و به آرزوهایی فکر کنی که میدونی باید با دست خودت چالشون کنی،چون "جایی تو دنیای اطرافیانت ندارن."

روراست بودن، چندتا مرحله داره.

---> یکی اینکه به خودت دروغ نگی.
یعنی اینکه با خودت بگی: آره اقا جون، من مدلم اینجوریه،مثلا فلان چیز و فلان چیز و فلان چیز رو از زندگی میخوام اما به دلایل مختلف،مث عرف جامعه و غیره و غیره، میدونم که امکان پذیر  نیست.

---> یکی اینکه ببینی با این "هویت" میخوای چیکار کنی.
یعنی اگه تصمیم بگیری که این "هویت" که باهاش یه سری خواسته ها و نیازها میاد، رو بذاری کنار و به اصطلاح بشی "همونی که باید"، که خوشا به حالت که میتونی.اما باید بگم اینجا پرونده ی روراست بودنت بسته میشه!
اما اگه تصمیم بگیری در راه بروز اون هویت و نیازها و باورها قدم برداری، یه آفرین از جانب من داری که دل شیر میخواد این حرکت!
اما یه سری هم هستن که بعد از اون خودشناسی، به یه مرحله ای میرسن،که برای خودشون یه زندگی جدید دست و پا میکنن!یعنی اینکه با آگاهی به اون هویت اصلی،خیلی چیزها رو "رعایت" میکنه،که بهشون اعتقادی نداره. اما شاید اگه توی ی جمع دیگه و شرایط دیگه ای قرار بگیره، نظرات متفاوت خودش رو بیان میکنه.

به نظرتون به گروه سوم هم میشه گفت روراست؟

این بستگی به میزان رضایت هر فرد از زندگیش داره. بعضی ها به کم قانع اند و بعضی ها مثل من در یک جنگ هر روزه و هر ساعته با دنیای اطراف و درون متلاطمشون.
فرقی نمیکنه.
*مهم اینه که با خودت روراست باشی*




طبقه بندی: خط خطی های من،
[ پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 ] [ 00:02 ] [ A.A ] [ نظرات() ]



ادامه دارد زندگی

حواس خودم رو پرت کرده بودم.
خیالت جمع بود، چون خیالم پهن بود دور و ورت!
حواسم به فیلم، خط خطی و عکس و کوچه پرت بود.
حواسم پرت دخترک بی آرایش و زیبا،
حواسم پرت پسرک سر به زیرِ تنها،
حواسم پرت زندگی بی آلایش در دنیای مدرن بود...
خیالت جمع بود که نیستم
خیالت جمع بود که نمی آیم
خیالت جمع بود که دیگر چشم در چشم شدنی نخواهد بود.
و نبود....
.
دی گذشت
بهمن نیز هم...(ماه من)
اسفند اما...!
.
سال نو
سال نو چیه؟
 این واژه امسال متفاوت بود! یه تفاوت تلخ اما دلچسب! آره، خود اسپرسو!
اسپرسو، سفارش همیشگیه من، قبل از حضورت...
اما از این به بعد، طعم های جدید رو امتحان میکنم.
یه روز آیس کافی، یه روز شیک شکلات، یه روز لیموناد و یه روز باز اسپرسو!
.
دیدار هایی که تازه شد.
خاطره هایی که گفته شد.
باورهایی که تکرار شد.
دل هایی که به دست آمد.
امیدی که زنده شد.

یادهایی که از یاد رفت.
تلخی هایی که درست شد.
دلی که شکسته شد.
.
نمیخوام شروع کنم به حرف زدن.
هنوز روزه ام رو از یاد نبرده ام.روزه ی بی ایمانی ام را! روزه ی بی آبرویی ام را!
لعنت به تویی که روزه ام را برای یک لحظه قهر چشمانت،شکستم.
.
*حرف و رازی که وجودم رو هر لحظه به آتیش میکشید رو به عزیزی گفتم.
آتیش گرفت زندگیم.
اما درونم آروم شد.
و حالا زندگی ام هم آرامتر...
.
**خسته ام از التماس
جایت خالیست، اما نه به قیمت شکستن ِ کوزه ی شکسته شده!




طبقه بندی: دل نوشته،
[ شنبه 23 فروردین 1393 ] [ 23:31 ] [ A.A ] [ نظرات() ]



!?Soulmate,Yes or No

این خارجیای زبون نفهم، یه اصطلاح دارن :
!!!The best way to get over somebody,is to get under someone else
اما بنده از همین تریبون اعلام میکنم: It's a trap
جواب نمیده، باور کنین!

بعضیا اعتقاد دارن soulmate وجود نداره.
بعضیا هم اعتقاد دارن که آدما فقط یه soulmate ندارن.به عبارتی، آدم باید همچنان بگرده.
خوب طبیعتا یه دسته از آدما هم اعتقاد دارن که هرکسی تو دنیا یه soulmate داره که خیلی خوش شانسه اگه بتونه پیداش کنه!

چندوقت پیش یه فیلم میدیدم که از روی غیرقابل باورترین داستان های عشقیه واقعی درست شده بود.
داستانایی که وقتی ماها میشنویم، با خودمون میگیم: اینا همه ش داستانه، اینا اونور دنیاس و خیلی مزخرفات دیگه.
اما با یه کم دقت میشه فهمید که تفاوت چندانی بین آدما و اتفاقاتی که تو این دنیا داره میوفته، وجود نداره.
یه جورایی تاریخ داره هر روز تکرار میشه!

یادمه زمانی که سریال lost رو با دوستام میدیدیم، فقط چند نفر بودیم که میفهمیدیم سریال دقیقا چی داره میگه.
اینکه آدمها مدام تو شرایط یکسان قرار میگیرن اما مهم تصمیمهاییه که تو اون لحظات میگیرن. (البته این خیلی مختصر مفید و بدون پیچیدگی های اعتقادیشه!)

داستان ما آدما هم همینه، چه تو زندگیه خودمون، چه تو مقایسه با زندگیه دیگران،این تصمیم های ماس که ماها رو متفاوت میکنه.

برای مثال،همه ی ما اطرافمون آدمایی رو میشناسیم که بهشون میگیم: فداکار!
اما آیا گذشتن از عشق و آرزوهای آینده ت برای دلایلی چون نریختن آبرو و اعتقادات و غیره، فداکاری محسوب میشه؟
همه ی ما در بین اطرافیانمون دو نفر رو میشناسیم که هرچقدر و هرجور فکر میکنیم، میبینیم (به قول معروف) "به هم نمیان."
اما من و شما کی هستیم که بتونیم نظر بدیم دو نفر به خاطر عوامل ظاهری و چیزهایی که دیگران میبینن، نباید با هم باشن؟! یا به گفته ی بعضیا که در همه رشته ای نظر متخصصانه دارن: "نمیتونن به هم احساسی داشته باشن."
همه ی ما اطرافمون آدمهایی رو داریم که (به قول معروف) از زمین و آسمون واسشون میباره، اما به یه چیزی تو زندگیشون چنگ انداختن و قدرتی ازش میگیرن که برای من و تو درک کردنی نیس....
و قس علی هذه

توی این فیلمی که میدیدم، یا بهتر بگم، توی این کتابی که ازش فیلم ساخته بودن، آدمها رو به چند دسته تقسیم کرده بود.
  • آدمهایی که هیچوقت soulmate شون رو پیدا نمیکنن.
که برای خودش چندتا دلیل داره. مثلا: به یه چیز کوچیکتر راضی شده ن. یا اینقدر ضربه های کوچیک خوردن که شاید هرروز از کنار soulmateشون رد میشن، اما چشمشئنو باز نمیکنن! و غیره
  • آدمایی که soulmate شون رو پیدا میکنن.
این دسته از آدما، جدای خوش شانس بودن، دقیق، حساس و شجاع هستن.
می پرسین چرا شجاع؟ چون یکی از نشونه های اینکه میتونین مطمئن بشید طرف مقابلتون همون کسیه که میشه بهش گفت soulmate ، همون داستانه گفته ی حافظ ِ که میگه: عشق آسان نمود اول/ولی افتاد "مشکل ها"
آب نبات نیس که با دوبار قهر کردن برات بخرن. باید خیلی چیزا رو از دست بدی تا بدستش بیاری. (تازه تو خیلی از موارد،آخرشم به دستش نمیاری!!!)

اما آدمای همین دسته، خودشون به چندین دسته تقسیم میشن.
برای مثال:
آدمای خوش شانسی که طرف مورد نظر رو خیلی زود پیدا میکنن! یعنی تو جوونی،یعنی هنوز کلی وقت دارن که با هم بگذرونن،یعنی یه عمر با پستی و بلندی های خودش، اما مطمئن از حضور بهترینت کنارت.

آدمایی که تو اوج زندگیه موفقیت آمیزشونن که با ورود این شخص تازه میفهمن که چقــــــــــــدر از قافله عقبن. (اینجا بحث اون تصمیمه پیش میاد،بحث جرات)
بدست آوردن چیزی که احساس میکنن،تو بیشتر مواقع "حداقل"، از دست دادن "همه چیز"،محسوب میشه!
موفق باشید واقعا!!!

و یه عالمه مثال دیگه که بحث اعتقاد، پول، خانواده، گذشته و آینده و غیره و غیره رو پیش میکشه.
اما همه ی اینا به یه چیز ختم میشه: اینکه "تصمیم" تو چیه؟ اونقدر شجاع و قوی و "مطمئن" هستی که به خاطرش حاظر باشی همه چیزت رو از دست بدی؟


شایدم این خارجیا درست بگن،اما مطمئن باشید وقتی "همه چیز" (از جمله چیزهایی که از دست دادید) شما رو یاد اون شخصی می اندازه که نباید، این حرکت میشه بزرگترین عذاب زندگیتون.

و البته اینم بگم: خدا نکنه که یه عشق رهگذر رو تو زندگیتون با پیدا کردن کسی که باید،اشتباه بگیرید.
                         اونوقته که خدا به دادتون برسه!!!

سوالی که هرکس باید از خودش بپرسه اینه:من به soulmate اعتقاد دارم؟!
اگه داری،آیا دنبالش میگردم؟ آیا پیداش کردی؟ اگه پیداش کنی تصمیماتو چجوری میگیری؟ و غیره....!




طبقه بندی: خط خطی های من،
[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 14:01 ] [ A.A ] [ نظرات() ]



شب یلدا های بعد

2 a.m., where do I begin?
Crying off my face again
The silent sounds of loneliness
Wants to follow me to bed

I'm a ghost of a girl that I want to be most
I'm the shell of a girl that I used to know well

Dancing slowly in an empty room
Can the lonely take the place of you?
I sing myself a quiet lullaby
Let you go and let the lonely in to take my heart again

Too afraid to go inside
For the pain of one more loveless night
But the loneliness will stay with me
And hold me 'til I fall asleep

I'm a ghost of a girl that I want to be most
I'm the shell of a girl that I used to know well

Dancing slowly in an empty room
Can the lonely take the place of you?
I sing myself a quiet lullaby
Let you go and let the lonely in to take my heart again

Broken pieces of
A barely breathing story
Where there once was love
Now there's only me and the lonely

Dancing slowly in an empty room


Can the lonely take the place of you?
I sing myself a quiet lullaby
Let you go and let the lonely in to take my heart again


 اول از همه باید بگم اگه "مازیار فلاحی" خواننده ی احساس ما ایرانیاس، "Christina Perri" هم مطمئنا همین نقش رو داره! تک تک آهنگاش با روح و روان آدم بازی میکنه!!!

خوب حالا از آهنگ و شعر بیایم بیرون!

شب یلدا!
پارسال شب یلدا، یه جای خالی بود که امسال هم هست
این از این.
پارسال شب یلدا، فال بود و انار بود و آدمایی که بهشون میگیم "فک و فامیل"
امسال، من بودم و اتاق و لپ تاپ و فیلم! نه حوصله فال گرفتن بود نه حوصله هیچی دیگه،حتی حس فکر کردنم نبود!
که چی مثلا؟ بشینم فکر کنم ببینم اگه اینجوری میشد،اگه فلانی بود؛ اگه من فلان جا بودم و غیره.
آدم باید با واقعت ها کنار بیاد و قبولشون کنه. این کاریه که من میکنم! و زندگی خیلی راحتتر میگذره!
واقعیت زندگیه منم اینه که خیلی چیزها از پارسال تا امسال عوض شده. چه خوب و چه بد،همینه که هست!

خلاصه داشتم میگفتم؛
پارسال واسه یلدا نه تنها یه فال، بلکه چندین فال گرفتم!
یکی تو جمع فک و فامیل و دسته جمعی، یکی واسه خودم، یکی تو جمع دوستان!
به جز اونی که با خانواده گرفتیم، بقیه ش رو خوب یادمه!
یاد باد  آن روزگاران!

تا شب یلدای بعد




طبقه بندی: شعر، دل نوشته،
[ سه شنبه 3 دی 1392 ] [ 12:46 ] [ A.A ] [ نظرات() ]



I'll Get Through It

I can hold my breath
I can bite my tongue
I can stay awake for days
If that's what you want
Be your number one
I can fake a smile
I can force a laugh
I can dance and play the part
If that's what you ask
Give you all I am

I can do it
I can do it
I can do it 

But I'm only human
And I bleed when I fall down
I'm only human
And I crash and I break down
Your words in my head, knives in my heart
You build me up and then I fall apart
Cause I'm only human

I can turn it on
Be a good machine
I can hold the weight of worlds
If that's what you need
Be your everything

I can do it
I can do it
I'll get through it

But I'm only human
And I bleed when I fall down
I'm only human
And I crash and I break down
Your words in my head, knives in my heart
You build me up and then I fall apart
Cause I'm only human, yeah

I'm only human
I'm only human
Just a little human

I can take so much
Till I've had enough

'Cause I'm only human
And I bleed when I fall down
I'm only human
And I crash and I break down
Your words in my head, knives in my heart
You build me up and then I fall apart
'Cause I'm only human, yeah

: Christina Perri - Human Lyrics | MetroLyrics 

شنیدین میگن: آخرین نفری که قبل از خواب به یادش میوفتی، صاحب قلبته.
حالا اگه این صاحب قلبت همون کسی باشه که بخوای بهش فحش عالم و آدم و بدی چی؟

هیچوقت فکر نمیکردم به کسی اینقدر وابسته باشم،یعنی میدونستم وابسته ام ولی خوب این جز اون وابستگی ها محسوب نمیشد،حالا چرا؟ خودمم نمیدونم.
دیدی مثلا شروع میکنی حرف زدن، بعد برمیگردی میگی: آره آدمای اطراف من،همه یه چیزی ازم میخوان که باهام هستن (مثلا)، بعد شخص مورد نظر از دستت دلخور میشه، (حالا تو اصلا منظورت اون نبوده) بعد هی باید توضیح بدی که بابا فلانی، وقتی من میگم "آدما" شامل تو نمیشه، وقتی من راجع به "همه" حرف میزنم،تو شاملش نمیشی و قس علی هذه!
حالا داستان این وابستگیه همینه. "فلانی به کنار"
حالا جدی، فلانی به کنار رفته و من تازه دارم میبینم دور و ورم چه خبره!!!

تازه دارم میفهمم چه مشکلات ریشه ای دارم
نمیتونم مث آدم سه جمله پشت سر هم بگم که نه کسی ناراحت بشه، نه کسی حوصله ش سر بره!
عملا به هیچ درد دوستام نمیخورم!!!
بعد یه کم که فکر میکنم، به این فکر میوفتم که: قبلا هم همینقدر مزخرف بودم؟!

خلاصه یه گپ گنده تو زندگیم داره دهن باز میکنه که قبلا هم بود، اما یکی بود که بهم جرات میداد بیخیال مشکلاتم بشم، اما الان ظاهرا وقتشه که با تک تکشون رو به رو بشم.

ذهنم خیلی شلوغ و بهم ریخته س این روزا. قبلنا که اینجوری میشدم، حاصلش میشد: خط خطی های من
اما الان فقط برای فرار از این بهم ریختگی یه درمون دارم: موزیک

پ.ن: چند وقت پیش یکی از دوستام یه فالی فرستاد. کاری به کم و کیفش ندارم، اما یه تیکه ش منو یاد پست قبلیم انداخت! و یه خنده ی مضحک رو به لبم نشوند!
" دوست دارید که دوستتان بدارند، هنگامی که میبینید توجه کسی به سوی شما جلب شده است، خود را به تمامی وقف او میکنید..."
من دیگه حرفی ندارم!




طبقه بندی: شعر، دل نوشته،
[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 09:49 ] [ A.A ] [ نظرات() ]



مختصری از داستان ما

"چقدر خوب منو میفهمه"
همیشه جز مهمترین نکات صمیمیت من با آدمای اطرافم بوده این موضوع.

اونوقت فکر کن چقدر حس دلنشینیه که از بودن "یه آدم" تو زندگیت مطمئن باشی که همچین خصوصیتی رو داره.
اینکه معنی یه نفس عمیقی که میکشی رو بلافاصله میفهمه.
اینکه میدونه وقتی شروع میکنی تند تند حرفیدن،باید دستتو بگیره تو دستش.
اینکه میدونه وقتی فَکت (به قول خودش) نیم متر میاد جلو،یعنی از یه چیزی دلخوری.
اینکه میدونه وقتی بهش میگی: یه چیزی بگو، بدونه عصبی و پر از استرسم و شروع کنه صحبت کردن.

اونوقت فکر کن چه حس ترسناکیه وقتی این آدم رو از دست میدی!

چرا گنگ؟ بذار واضح بگم.

یکی بود، خوب بود، عالی بود، رفیق بود،دوست بود. بعد دیگه نیس!
هیچ وقت ترس از دست دادنش نبود، تا یه دوره ای که واقعیت اومد جلو چشمام و منو به این فکر انداخت که واقعیت زندگی میگه: هرچیز خوبی یه روز از دست میره. happy ending فقط مال فیلماس! اونم تازه بعضی فیلما!
بعد از اینکه این ترس افتاد به جونم، همه جوره به هر دری زدم که این اتفاق نیوفتاده، حرمتی که نگه میداشتم 2 برابر شد، حرفهایی که میخوردم 3برابر شد و خیلی ملاحظات دیگه.
اما اوضاع بدتر و بدتر شد. یه دیالوگ موندگار واسه من هست که میگه:
It's Life, and life gets worse, That's what it does
تا اینکه اون اتفاقی که نباید میوفتاد، افتاد. بعد تو اون دوران یه سری اتفاقات مهم تو زندگیم افتاد. اما این از دست دادن موقتی بود.
شنیدی میگن: تا چیزیو از دست ندی،قدرشو نمیدونی؟
داستان منم همین بود، از دست دادم تا قدر بدونم. ولی یه جمله دیگه هم هست که بهش توجه نکردم: هرچی بیشتر تلاش کنی، بیشتر گند میخوره به ماجرا!!

خلاصه اینکه تا وقتی اون آدم بود، واسم مهم نبود که بقیه راجع بهم چی فکر میکنن، واسم مهم نبود که کسی معنیه نفس عمیقم رو میفهمه یا نه، واسم مهم نبود که وقتی تند تند میحرفم،کسی هست که آرومم کنه یا همه فکر میکنن دیوونم...
هیچکدوم از اینا مهم نبود، اما "اون" باور نداشت! به قول معروف: آش نخورده و ...!

حالا که نیست، یه خلا بـــــــــــزرگ دارم تو زندگیم. خیلی بزرگ. و خودم مقصرم. یعنی از هر طرف که نگاه کنی، بازم من مقصرم.
از این طرف که نگاه کنی: چرا یه کاری نکردم که بمونه؟ چرا هرجوری که شده بهش ثابت نکردم که یه دونه س؟ (هرچند واقعا دیگه کاری نمونده بود که نکرده باشم) چرا گذاشتم ازم خسته بشه؟
از اون طرف که نگاه کنی: چرا به دیگران اجازه ندادم وارد دنیام بشن؟ چرا اعتماد کردن به آدما رو یاد نگرفتم؟ چرا جوری زندگی کردم که توی تمام تصمیمات زندگیم بدون اینکه خودش بدونه،بزرگترین نقش رو بازی میکرد؟ چرا خواسته ی اونو جلوتر از دوستام،خانواده م و خودم قرار میدادم؟ چرا خودم رو از یه زندگیه با آرامش محروم کردم فقط به قیمت اینکه تو زندگیم حضور داشته باشه؟

حالا که نیست، وقت دارم سوالای قسمت دوم رو کم کم درست کنم، اما مث یه تازه کار میمونم... مث یه آدمی میمونم که سالها با عصا راه رفته، حالا که میدونه میتونه بدونه عصا راه بره،انگار احساس نیازش بهش بیشتر هم شده، یه حس ترس... یه حس ترسِ خوشایند وجودم رو پر کرده.

نمیدونم کِی از این دوگانگی راحت میشم، اما میدونم هنوزم اگه برگرده، باز میشم همون آدم سابق که چشمش رو روی همه میبنده چون فکر میکنه ارزشمندترین رو داره....

پ.ن حس میکنم راه ارتباطیم با آدما رو از دست دادم، غیر از چندتا از "عزیزان" نزدیکم سعی میکنم با دیگران معاشرت نکنم!
        هرچند در رابطه با همین عزیزان هم دچار یه ترس میشم، اینکه نکنه این برخوردم باعث رنجش و در نهایت از دست دادنشون بشه....
(باز تلاش بیش از حد، و باز آینده ای که اونقدرها سخت نیست پیش بینی اش)




طبقه بندی: فقط محض یاد آوری،
[ دوشنبه 11 آذر 1392 ] [ 18:00 ] [ A.A ] [ نظرات() ]



Flashback

با یه عزیزی حرفهایی زدیم که باعث شد برم و "از اول" همه ی پست هایی که گذاشتم رو بخونم. بعضیا رو با کامنت هاش.
فقط میتونم بگم: WoW
یعنی یه چیزایی خوندم که اصلا فکرشم نمیکردم که....!
چقدر دلم برام "خطخطی هام" تنگ شده! خیلی وقته که نوشته ی اونجوری نداشتم.
بعضیاشو میخوندم و به این فکر میکردم که: چه حس غریبی!
                                                                چه حس قشنگی!
                                                                چه حس تلخی!
                                                                چقدر رنگ!
                                                                چقدر هیجان!
بعضیاشو میخوندم و به این فکر میکردم که: هاهاها! دیدی بازم از یه سوراخ گزیده شدی؟!
                                                                 هاهاها! من این قول رو هم به خودم داده بودم؟!
                                                                 هاهاها!

اما از هیچکدومش پشیمون نیسم! یعنی همونطور که تو پست قبلی گقتم: به گریه هام نمی خندم! (اون "هاهاها" هم از این خنده عصبیا بود!)
اما بعضی جاها حس کردم میتونستم بیشتر توضیح بدم یا واقعا برام عجیب بود که بعضی نظرات رو بی پاسخ گذاشته بودم.

درکل خوب بود،هجوم حجم بالای از احساس و هیجان همزمان، دقیقا چیزی بود که احتیاج داشتم  و خودم نمیدونستم.

پس: مرسی رفیق!

پ.ن: یادآوریه یه قول الزامی بود!
        و لعنت به اون سوراخی که باز ازش گزیده شدم ولی هنوز "عاقل" نشدم..... و قراره بارها گزیده بشم!!!!




طبقه بندی: فقط محض یاد آوری،
[ پنجشنبه 7 آذر 1392 ] [ 16:23 ] [ A.A ] [ نظرات() ]



همه بهش میگن: بچگی

مطمئنم واسه همه پیش اومده، آلبوم عکس رو میذاری جلوت، بعد به این فکر میکنی که خدای من،چقدر بچه بودم اون موقع!

حالا یکی بیاد توضیح بده این بچه بودن یعنی چی؟!
همه ما تو هر مقطع از زندگیمون و تو هر سنی که باشیم، با خودمون که ی کم خلوت میکنیم، به این نتیجه میرسیم که: من الان در کاملترین مرحله ام!
همه چیز رو میفهمم و دیگه خبری از رفتار و حرکات بچگانه نیس، دیگه خبری از تصمیم های نابالغ نیس و امثالهم!
بعد یه سال که میگذره و یاد یه جریانی میوفتیم، اولین فکری که به ذهنمون میرسه اینه: چرا اینقدر بچگونه برخورد کردم؟!!!

حالا این "بچه" گانه برخورد کردن میتونه از سادگیه اون مقطع باشه،میتونه از بی تجربگی باشه یا خیلی چیزهای دیگه که به این عنوان ازش یاد میکنن!

یه جمله ی معروف هست که همه میگن: بعدا به این گریه هات میخندی!
هیچوقت این جمله تو کتم نرفت! و نمیره! من هیچوقت به لحظاتی که گریه کردم نمیخندم،حتی اگه الان از نظرم "بچگانه" باشه. چون وقتی یادم میوفته که اون لحظه چه حسی داشتم، به خودم یه جورایی حق میدم. چون یه جورایی مطمئنم تو اون مقطع زمانی،عقلم در حدی که باید،کامل بوده!

به گریه هام نمیخندم،اما عصبانی میشم!!!!
فکرشو بکن،همه یه لحظاتی تو زندگیشون دارن که وقتی بهش فکر میکنن،شرمنده میشن! بعد از شرمندگی،یه عصبانیت میاد سراغت که: چرا اینقدر "بچه" و خنگ بودم؟ این چه کاری بود که کردم؟ یا این چه حرفی بود که زدم؟
به نظر من اینا بدترین نوع "بچگی" محسوب میشه! مخصوصا اگه بحث آبرو ریزی باشه!
اینجاس که آدم میخواد خودشو کتک بزنه!!!!
بعد بدیش اینه که هرچی سعی میکنی یادت بره،بدتر تو مغزت نمایش اجرا میکنه! مثلا خودتو میذاری جای فلانی و فلانی و با خودت میگی: وای خدای من،چه فکرایی که راجع بهم نمیکنه الان!
(بعد اگه مث من باشی، ادامه میدی و با خودت به هزارتا نتیجه میرسی که پس اون روز که فلانی اینجوری گفت،واسه اون کار یه سال پیشم بود که باعث شده اینجوری راجع بهم فکر کنه و غیره...!)
تازه همه ی اینا خوبه!
فکر کن بعد از یه مدت،بحثش پیش کشیده بشه...! حالا بیا و جمعش کن !
(راجع به این مرحله ترجیح میدم حرفی نزنم!)
***

فکرم این روزها پر از این لحظاتیه که اسمش "بچگی" ه!
اعتراف میکنم: هنوزم به بعضیاش که فکر میکنم،دلم ضعف میره و حاضرم بار شرمندگیش رو دوباره به دوش بکشم تا تکرار بشه.
اعتراف میکنم: بعضیاش به قدری دلم رو به لرزه در میاره که فقط میتونم بگم: چی بودم و چی شدم.
اعتراف میکنم: بعضیاش به قدری عصبیم میکنه،که با خودم میگم: دستم به باعث و بانی ش برسه، با همین دستام خفه ش میکنم.
اعتراف میکنم: بعد از اعتراف قبلی، به خودم میخندم و میگم: آره جونِ بابای بچه هات!!!
اعتراف میکنم: از بعضی اعترافات متنفرم و از بعضی اعترافات خوددرای میکنم.

پ.ن: این روزها همه ش دنبال موضوعات جدیدم که حواسم پرت شه، مث این پست که نمیدونم چی شد نوشتمش،اما بهتر از موضوعیه که تو ذهنمه!




طبقه بندی: خط خطی های من،
[ چهارشنبه 29 آبان 1392 ] [ 09:37 ] [ A.A ] [ نظرات() ]



One Last Cigarette

Please wrap your drunken arms around me
And I'll let you call me yours tonight
Cause slightly broken's just what I need
And if you give me what I want
Then I'll give you what you like

Please tell me I'm your one and only
Or lie and say at least tonight
I've got a brand new cure for lonely
And if you give me what I want
Then I'll give you what you like

When you turn off the lights
I get stars in my eyes
Is this love?
Maybe someday
So don't turn on the lights
I'll give you what you like
Emotions aren't that hard to borrow
When love's a word you never learned

And in a room of empty bottles
If you don't give me what I want
Then you'll get what you deserve

When you turn off the lights
I get stars in my eyes
Is this love?
Maybe someday
I've got this scene in my head
I'm not sure how it ends
Is it love?
Maybe one day
So don't turn on the lights
I'll give you what you like
I'll give you what you like

I'll give you one last chance to hold me
If you give me one last cigarette
By now it's only in the morning
Now that I gave you what you want
All I want is to forget

When you turn off the lights
I get stars in my eyes
Is this love?
Maybe someday
I've got this scene in my head
I'm not sure how it ends
Is it love?
Maybe one day
So don't turn on the lights
I'll give you what you like

پ.ن: Not feeling Anything
 




طبقه بندی: شعر،
[ جمعه 17 آبان 1392 ] [ 15:48 ] [ A.A ] [ نظرات() ]



دقیقا نمیدونم داستان چیه؟!

چندتا مورد هست که باید گقته شه!
یکی راجع به queen که چندوقته ذهنمو مشغول کرده،اما نتونستم اون مطلبی که میخوام رو ازش دربیارم،واسه همین هنوز گاهی بهش فکر میکنم.

یکی راجع به آدما وقتی میرن "خرید". (نخندید بابا خیلی هم جدیه )

یکی راجع به "نتایج"! از همونایی که هی بهش میرسم و هی نمیدونم درسته یا غلط،بعد سبک سنگین میکنم، تو بعضی موارد حتی امتحان میکنم تا ببینم حقیقت داره یا نه! شاید بعدا کتاب شد!!! "تناقضِ وجودیه من!"

گفتم کتاب، یکی دیگه از این نگفته ها، خاطراتیه که دلم میخواد تو ی وبلاگ جدید بنویسم. اما هنوز تصمیم قطعی نگرفتم،چون بیشتر فکرم رو داستان های کوتاه و کتاب و این حرفاس فعلا! اما باید دید،شاید ی چیزی دراومد از توش!

یکی دیگه اینه که الان میخوام بگم:
یک ماه گذشت. یک ماه از ی سفر اجباری. سفری که بهتره با ی دید قشنگتر بهش نگاه کنم،چون یک سال از زندگیمو در بر میگیره.
و من هرروز سعی میکنم خوشبین تر باشم نسبت بهش،اما امان از عوامل خارجی و داخلی!!!
داخلی که شامل یه غرور بچگانه (الان کلی بهش برخورد!!! ) و یه لجبازیه محترم () میشه!
و خارجی که هم....! چی بگم والا! از دور و نزدیک همه تو کار آدم سرک میکشن دیگه! حالا کاش فقط سرک بکشن! خوب طبیعت آدماس اصلا. اما امـــــــان از پیشنهادات جورواجور!
گاهی با خودم میگم: قیافه م اینقدر احمقه واقعا که طرف فکر میکنه این کار به ذهن خودم نرسیده و منتظر بودم اون بگه، یا اینکه واقعا منو احمق فرض کردن یه جورایی fun به نظر میرسه!
والا!
بخدا بعضی پیشنهادات برای آینده م توهین آمیزه!
البته همه ی اینا جدای این بحث پیش میاد که: اصلا چرا کسی غیر از خودم باید راجع به آینده ی من تصمیم بگیره یا حتی نظر بده!!!!

تازه کسی این بُعد رو نگاه نمیکنه که من اینهمه مطلب و داستان تو مغزم داره میچرخه که راجع بهش حرف بزنم، عوضش همه فکر میکنن صبح تا شب تو خونه بیکارم!!!
حالا اینکه چقدرش درسته مهم نیس ، مهم اینه که مغزم مشغوله.
و من برای اینکه از مشغولی درش بیارم و به هرچیزی فکر کنم جز این چیزی که هرروز و هر شب و هر ساعت یه غریبه یا یه آشنا به یادم میاره،روش خودمو دارم!
اونم مشغول کردن مغزم با داستان زندگیه هرکسی جز خودمه.
مطمئنم خیلی آدما این کار رو میکنن! مخصوصا اینکه یه جمعیت وسیعی رو زندگیه من کلید کردن!!!!!
اما تفاوت من با این آدما اینه که من فوضولی تو زندگی ملت نمیکنم! عوضش خودم رو با سریال های مزخرف دراماتیک سرگرم و درگیر میکنم!

فکر کنم اینقدری که توی این یه ماه فیلم و سریال دیدم، تو کل زندگیه گذشته و آینده م موفق به انجام همچین کاری نخواهم بود!
یک ماه با تصوراتم زندگی کردم،که اگه من جای فلانی بودم.....!
دقیقا کاری که همه میکنن،اما با همون تفاوتی که گفتم، شاید غیر واقعی باشه،اما حداقلش اینه که زندگی رو واسه دیگران جهنم نمیکنم،همونطور که خیلیا این کار رو واسه من کردن و میکنن....
اونوقت همه شاکی هستن که چرا باهاشون رفت و آمد نمیکنم و به اصطلاح "آدم اجتماعی" ای نیستم!
اینجاس که به قول یه عزیزی باید گفت: نذار دهنم باز بشه!!!!
والا!

شاید یه کم این عوامل خارجی کمتر فشار میاوردن، عوامل داخلی کمتر بهشون برمیخورد و زودتر میتونستم یه شرایط ایده آل رو برای خودم آماده کنم.
اما الان همه ی وجودم، به معنای واقعی "همه ی وجودم" ، پر شده از لجبازی با هر چیزی که هر کسی میگه،حتی اگه درست باشه....

پ.ن. کسایی که منو میشناسن،میدونن نباید یه حرفِ درست رو بیشتر از یه بار بهم زد، چون از بار دوم حس میکنم باید هرجور شده مخالفت کنم،حتی اگه به معنیه داغون شدن زندگیم باشه!
یه بار گفتی،بسه دیگه! اه
حالا یکی یکی داره نقشه هام واسه آینده م خط میخوره،چون از دهن دیگران داره در میاد!!!!!!!

کاش اجازه میدادیم هرکس زندگیه خودش رو بسازه....


نوشته رو با یه حال خوب شروع کردم و حالا فقط عصبانیت تمام وجودمو گرفته. هربار که به زندگیم نگاه میکنم آخرش همینه: عصبانیت




طبقه بندی: خط خطی های من،
[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 10:55 ] [ A.A ] [ نظرات() ]



Off The Edge



تقریبا بعد از یک ماه از این احزان خانه ی A بیرون اومدم و رفتم چند ساعتی به مغزم استراحت بدم. (البته قبلا هم رفته بودم بیرون،امااینبار با میل خودم و برای خودم بود)

به نتایجی رسیدم که هم غمگینم کرد و هم یه جورایی یه حس خوشایندی رو برام زنده کرد. نتایجی که قبلا ازشون خبر داشتم،اما اعتراف بهش و رسیدنش بهش سخت بود برام. تمام زندگیم سعی کردم ignore  کنمشون!

بعد از چند ساعت دوچرخه سواری بی هدف و کاملا به منظور خالی کردن عقده ، دوچرخه رو یه جا گذاشتم و شروع کردم به پیاده راه رفتن!!!
این همه علامت تعجب یه معنی بیشتر نداره! همه میدونن من از پیاده روی عملا MO TE NA FERAM
مخصوصا اگه تنها باشم که ترجیح میدم از سر کوچه تا ته کوچه هم تاکسی بگیرم!
اما اون شب پیاده روی کردم،اونم زیاد!
و تازه فهمیدم چرا از پیاده روی خوشم نمیومده!
قبلنا وقتی مجبور میشدم پیاده مسیری رو طی کنم،آهنگای غمگینِ روز تو گوشم بود ، یه دستم به کیفم بود و سرم رو به سنگ فرش پیاده رو و نگاهم به کفشای آدمایی که رد میشن و قضاوت شخصیتشون از رو کفشاشون!   اما اینبار، کالکشنی از آهنگا رو گوش میدادم که از وجودشون تو گوشیم هردفعه خنده م میگرفت و با خودم میگفتم: دفعه ی بعد که به این آهنگ رسید،حتما پاکش میکنم؛ دستام تو هوا می رفت و میومد! سرم رو با ریتم آهنگ تکون میدادم،حتی آهنگایی بار ریتمای آروم.
واسم مهم نبود مردم چی فکر میکنن و چی میگن و چمیدونم این حرفا!

چند ساعتی برای خودم بودن رو دوست داشتم.
فهمیدم تمام این discipline ای که اکثر اوقات دارم، "من" نیستم. درسته قبلا هم میدونستم،اما تجربه ش یه حس دیگه داشت!
تجربه ی خیلی چیزای دیگه، بهم فهموند چقدر از اتوپیام فاصله دارم...
این فهمیدن و تجربه کردن شیرینه و باز هم فهمیدن ودور بودن به شدت غم انگیزه....
کلا فهمیدن چیز مزخرفیه!

(یادم افتاد یه بار که با ی عزیزی حرف میزدیم و ی کم بگی نگی بحث جدی شد،برگشت گفت: دقیقا مشکلت همینه! هم زیادی میفهمی،هم وقتی میفهمی ول کن ماجرا نیسی، بدبخت! اینقدر فکر کن تا بمیری!!!)
یادمه کلی عصبانی بودم وقتی این حرفا رو میزد ولی الان بهش میخندم،چون "فهمیدم"!

Im So Damn Scared
Still Feeling LONELY When Im ALONE


You know the bed feels warmer
Sleeping here alone
You know I dream in color
And do the things I want

You think you've got the best of me
Think you've had the last laugh
Bet you think that everything good is gone
Think you left me broken down
Think that I'd come running back
Baby, you don't know me, 'cause you're dead wrong


What doesn't kill you makes you stronger

Stand a little taller
Doesn't mean I'm lonely when I'm alone
What doesn't kill you makes you fighter
Footsteps even lighter
Doesn't mean I'm over 'cause you're gone


What doesn't kill you makes you stronger, stronger
Just me, myself and I

What doesn't kill you makes you stronger
Stand a little taller
Doesn't mean I'm lonely when I'm alone
You heard that I was starting over with someone new

They told you I was moving on, over you
You didn't think that I'd come back
I'd come back swinging
You tried to break me, but you see


What doesn't kill you makes you stronger

Stand a little taller
Doesn't mean I'm lonely when I'm alone
What doesn't kill you makes you fighter
Footsteps even lighter
Doesn't mean I'm over 'cause you're gone


Thanks to you I got a new thing started
Thanks to you I'm not the broken-hearted
Thanks to you I'm finally thinking 'bout me
You know in the end the day you left is just my beginning
In the end


What doesn't kill you makes you stronger

Stand a little taller
Doesn't mean I'm lonely when I'm alone
What doesn't kill you makes you fighter
Footsteps even lighter
Doesn't mean I'm over 'cause you're gone


What doesn't kill you makes you stronger, stronger
Just me, myself and I

What doesn't kill you makes you stronger
Stand a little taller
Doesn't mean I'm lonely when I'm alone (actually it does) A

Im not alone

 




طبقه بندی: خط خطی های من، شعر،
[ یکشنبه 21 مهر 1392 ] [ 21:18 ] [ A.A ] [ نظرات() ]



تعادل

از اون چیزاس که همه میگن: "خوبه"
اما معلوم نیس این "خوبه" از کجا نشات میگیره؟

یه جمله ی معروف هست که همه میگن: همه چیز "حد وسطش" خوبه.
البته درست هم میگن.
خوردن تغادل داره، خوابیدن، ورزش کردن، دوستی و دشمنی...
ولی خوب! من جز اون افرادی هستم که از هرکدوم از اطرافیانم بپرسی، بهت میگن که تو "هیچ چیز" تعادل ندارم

حد وسط برای من تعریف نشده س!

نه اینکه نخوام،نمیشه!
دروغ چرا؟ تا یه زمانی، خودم نمیخواستم. اگه یکی دوستم بود، همه جوره بود. از همه چیز مایه میذاشتم.
 اعتمادم،اعتقادم، زندگیم و غیره. خوب طبیعتا این رفتارها، یه انتظاراتی رو هم به همراه داره.
کاری به کم و کیف داستان ندارم،اما از ی زمانی به بعد خودم سعی کردم این زیاده روی رو کم کنم. و خوب موفق هم شدم! (تقریبا! )

منصفانه بخوام حرف بزنم، سختترین پروژه ی زندگیم بوده تا اینجا!
از اینجا به بعد هم، توی زندگیم، فقط منتظر یه پروژه ی سختترم که حتی فکر کردن بهش، وجودمو به لرزه می اندازه.

این پروژه ی "تعادل" واسه ی من، یه کم بیشتر از افراد معمولی طول کشید.
البته من اسمش رو گذاشتم "تعادل". این چیزیه که اطرافیانم الان فکر میکنن!
اما در اصل: این پروژه ی تعادل برای من، فقط یه معنیه خاموش کردن بعضی احساسات و عواطف بود. اونایی که با ظهورشون، بیشتر از آزار دیگران، باعث رنجش خودم میشدم.

الان که فکر میکنم، میبینم تو پروژه ی تعادل هم "تعادل" نداشتم...!
"خاموش" کردم!

It's Important Not To Feel LONELY When U R ALONE




طبقه بندی: خط خطی های من،
[ چهارشنبه 17 مهر 1392 ] [ 06:24 ] [ A.A ] [ نظرات() ]



مطلب رمز دار : ی پست خصوصی

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ پنجشنبه 4 مهر 1392 ] [ 06:23 ] [ A.A ] [ نظرات() ]



قهر

خسته م

خسته از احساسِ بی حس شده

خسته از اعتمادِ بی اعتماد شده

خسته از امیدِ ناامید شده

خسته از منطقِ دیده نشده

خسته از فریاد خفه شده

خسته از بغضِ گلوگیر شده

خسته از اشک سرازیر شده

خسته م...

خسته از اصرار بر دعای دیده نشده....

.

دلتنگم

دلتنگ احساس

دلتنگ اعتماد

دلتنگم...

دلتنگ کوچیکترین "حق"ِ انسانی م ؛

دلتنگ "زندگی"


پ.ن اگه اینجا نمیام، چندتا معنی بیشتر نداره....اینکه قهر کردم...قهرم خدا جون...هم با تو، هم با خودم ،پس "حق" کجاست...؟





طبقه بندی: خط خطی های من،
[ پنجشنبه 24 مرداد 1392 ] [ 00:23 ] [ A.A ] [ نظرات() ]



تهرانِ تنها



زندگی یک چمدان است که می آوریَ ش
بار و بندیل سبک می کنی و می بَریَ ش

خودکشی، مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دست کم هر دو سه شب، سیر به فکرش هستم
گاه و بیگاه پر از پنجره های خطرم
به سرم می زند این مرتبه حتما بپرم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

بی تو من با بدن لخت خیابون چه کنم؟
با غم انگیزترین ترین حالت تهران چه کنم؟

بی تو پتیاره پاییز مرا میشکند
این شب وسوسه انگیز مرا میشکند

قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش...
هی تکانم بده، نفرین کن و فریاد بکش...
قبل رفتن بگذار از ته دل آه شوم...
طوری از ریشه بکش اره که کوتاه شوم...
مثل سیگار خطرناکترین دودم باش...
شعله آغوش کنم،حضرت نمرودم باش...

هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
من تو را دیدم و یکدفعه به خاک افتادم
و از آن روز که در بند توام آزادم

چای داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر از سرد شدم، از دهنت افتادم

می پرم،دلهره کافیست، خدایا تو ببخش
خودکشی دست خودم نیس،خدایا تو ببخش...

بی تو من با بدن لخت خیابون چه کنم؟
با غم انگیزترین ترین حالت تهران چه کنم؟

بی تو پتیاره پاییز مرا میشکند
این شب وسوسه انگیز مرا میشکند


دلم نمیخواد تو دلم "خالی" بشه...
تو دل و قلبم الان فقط ی چیزه که بهم آرامش میده...
"توکل"

خدایا، تا اینجاش که زدی تو حالم،اما بازم آخ نگفتم و ناشکری نکردم و بقیه رو هم به توکل به تو تشویق کردم...
روم رو زمین ننداز....

من تهران رو تنهایی نمیخوام....








طبقه بندی: خط خطی های من، شعر،
[ شنبه 12 مرداد 1392 ] [ 19:02 ] [ A.A ] [ نظرات() ]



.: تعداد کل صفحات 8 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]